یازده روز شد که مامان دو تا بچهام، پسرم خواهردار شده، خانوادمون چهار نفره شده، زیباییهای بیشتری حالا تو زندگیمون داریم، دلیلهای بیشتری برای شکرگزاری
خدایا شکرت بابت این نعمتهای بیپایان
یازده روز شد که مامان دو تا بچهام، پسرم خواهردار شده، خانوادمون چهار نفره شده، زیباییهای بیشتری حالا تو زندگیمون داریم، دلیلهای بیشتری برای شکرگزاری
خدایا شکرت بابت این نعمتهای بیپایان
چیزی به ورود فرزند جدید به خونمون نمونده و این فرصت کوتاه باقیمونده رو واقعا دویدیم، همهچیز روی دو ایکس داره رد میشه، از سفرهایی که قبلش باید بریم تا اسبابکشی و جابهجایی خونه زندگی، خریدهای باقیمونده، جشنهایی که تا قبلش باید از سر رد کنم و مهمونیهایی که باید بدم تا بعد فشار و تغییرات فرزند دوم کمی بیدغدغهتر به زندگی ادامه بدم، همهی مادرهای باردار هفتههای آخر رو استراحت میکنن و من تقریبا دارم مثل اسب میدوئم، یه روزهایی برای رسیدگی به کارها سه چهار ساعت بیرونم و پشت فرمون و از این کار به سراغ اون کار میدوئم، دونه دونه کارهای این لیست بلندبالا تیک میخورن اما تموم نمیشن، ناراضیم؟ ابدا! این جنب و جوش زندگی رو دوست دارم، این بدو بدوها هرچقدر سخت اما در انتها شیرینن، همه برای آمادگی حضور خواهر پسرکم، دختر ندیدهام که امیدوارم به موقع و با دلخوش پا به این دنیا بذاره، امیدوارم به لطف خداوند و به اینکه فسقلیهام عاقبت به خیر بشن، انشاءالله
دخترکم توی حوض دلم هی بالا و پایین میره و شیطنت میکنه، پسرکم هر روز کلمات جدیدتری یاد میگیره و بهتر میتونه منظورش رو برسونه، من این وسط یه چند سالی بزرگتر شدم، ۲۵ سالگی برام سن عجیبیه، وسط ۲۰ و ۳۰ ایستادم، سال دیگه به ۳۰ نزدیکترم، تا بارداری پسرک، تو ذهن خودم هنوز ۱۷ ساله بودم، پر از شیطنت و شور؛ الان اواسط بارداری دخترک توی ذهن خودم ۲۱ سالهام، کمی صبورتر و مادرتر. بزرگ شدم؛ کمی بیشتر از قبل. دوست دارم این بزرگ شدن رو، بالغ شدن رو، این ساختن رو، ساختن زندگیای که دارم براش تلاش میکنم
مادری کردن رو دوست دارم، مادر بودن رو،
پسرکم ماه دیگه دو سالش رو تموم میکنه و این برای من مثل معجزهاس، این حس عجیبیه که بتونی یه موجود کوچولو رو از صفر برسونی به اینکه راه بره و حرف بزنه و با احساساتش زندگی کنه. عکسهاش رو نگاه میکنم و هربار شگفتزده میشم که چطور من مادر شدم، این حس رو دوست دارم
حالا دوباره دارم این راه رو شروع میکنم، دوباره یه جوونه توی حوض دلم دارم که منتظرشم و براش ذوق دارم، دوستش دارم و برای اومدنش برنامه میچینم
این ما شدن رو دوست دارم، وقتی ما ۲ نفر بودیم و تبدیل به ما ۳ نفر شدیم، برای ما ۴ نفر شدن لحظه شماری میکنم
خدایا شکرت بابت این نعمت
بماند به یادگار ۰۳/۶/۶
امروز پسرک اولین قدمهایش برداشت، توی روزی که ابر بهاری بودم از حجم باریدن، دلگیر بودم و غمگین، و هیچ چیز نمیتوانست اندازه قدمهای کوچک پسرک نوپا خوشحالم کند، همینطوری زندگی ادامه دارد، به همین ملموسی، ترکیب غم و شادی توام، جریان زندگی که لحظهای نمیایستد...
پسرکم، عزیزدلم
دنیا همینقدر روی دور تند است، آنقدری سریع که الان برایت بنویسم داری یکساله میشوی! انگار همین دیروز بود که تو را گذاشتند توی بغلم و تو با چشمان باز و هوشیارت توی چشمانم خیره شدی. زمان برای ما خیلی زود گذشت، توی دریای کلمات گمم. خاطرهها روی دور تند از جلوی چشمانم میگذرند. از آن روزی که فهمیدم خدا تو را به من و پدرت هدیه داده، از تلاشهایم برای تو، آماده کردن خانه و زندگی برای ورود تو، سفرهایی که رفتم تا تو رو بسپارم به بزرگوارترین آدمهای روی زمین، اضطراب روزهای آخر، به دنیا آمدنت، سختیهای یک مادر اولی، بیخوابیها، گریهها و خندهها، ذوق من و پدرت برای هر روز بزرگتر شدنت، زیباتر شدنت، عزیزتر شدنت، و حالا ما اینجاییم، در روزی که به یاد میآوریم یک سال شده که تو پیش مایی، نعمت و نور و شادی و زیبایی خانهی ما. همهی خواست و تلاش و دعای من و پدرت عاقبت بخیری توست مادر،
به امید روزی که قدت از قد من هم بلندتر شده باشد...
روزهای زیادی پیش میاد که خسته میشم، دلتنگ میشم، دلتنگ یه خواب آروم، یه وقتی که با ذهن خالی و بدون دغدغه پیادهروی کنم، دلتنگ بیکار بودن، وقت داشتن برای رسیدن به کارهای متفرقه، در آرامش کتاب خوندن، دلتنگ میشم برای خود قدیمیم، میدونم اینایی که میخوام آرزوهای دور و درازه، شاید ۲۰ سال دیگه، شاید ۳۰ سال دیگه، احتمالا اون زمان هم دلم برای الان تنگ بشه، برای فسقلگیهای پسرک، برای شیرینبودناش، برای کوچولو بودناش، برای نیاز دائمیش بهم، نمیدونم، آدمیزاده دیگه!
ساعت ده شبه، نشستم وسط سرما با لباسی که گرم نیست، روی صندلی ایستگاه اتوبوس، پسرک بغلمه، خوابه، ی کاپشن سنگین تنش کردم سرمانخوره، حالش خوب نیست، داره دندون درمیاره، تب داره، گریه میکنه، همسر منتظر نوبت دکتره، احتمالا یک ساعت و نیم طول بکشه تا نوبتمون بشه، نمیتونم برم تو ساختمون، همین که وارد جاهای بسته میشم پسرک بیدار میشه و گریه میکنه، چند شبه بدخوابی پسرک دامنگیرمون شده، خوابم میاد، خستم، غمگینم و کمی علاقهمند به گریه، پسرکم بیحاله، زبر چشماش تیره شده، نگاهش میکنم و قلبم میشکنه، میگن دو سه روز دیگه خوب میشه ولی هر ساعتی که میگذره برام درده، مستاصلم، شکنندهام و فقط منتظرم این روزها برن و دیگه برنگردن
پسرکم نزدیک به دو ماهشه، از اول محرم باهم منتظر بودیم، منتظر شبِ هفتم، شب علیاصغر و رباب، چرا؟ چون تازه میفهممش، آدم تا وقتی بچهدار نشه خیلی روضهها براش ملموس نیست اما امان از روضهای که قابل لمس باشه برات... هی نگاه بچت میکنی، هی گلوش رو میبینی میگی ولی این خیلی کوچیکه، خیلی لطیفه... هی یادت میفته یبار که شیرش دیر شد چطور از گریه ضعف کرد، هی مرور میکنی میگی ولی خیلی سخته... این روزا خیلی به رباب متوسل میشم، خیلی روضهاش رو با خودم مرور میکنم، با خودم میگم کاش این روضهها واقعی نبود،
چه دردیه این روضهها
چه عجیبه که نمیمیریم...
این چندوقت هرجا کم میاوردم و خسته میشدم، پناه میاوردم خونه مامان، کمخوابیها و مریضیهام رو میومدم اینجا تا جبران کنم، هروقت پسرکم خیلی بیقراری میکرد مامانم کمکم بود؛ حالا بعد ۳۰ و اندی روز دارن میرن مسافرت و حدود یک هفته دیگه کنارم نیستن، از تنهایی بچه نگهداشتن میترسم، از وقتایی ک گریه میکنه و نمیدونم دردش چیه، از وقتایی که نمیخوابه، از بیخوابیهایی که تو بیداری چند ثانیه به حالت بیهوشی میرم، از وقتایی که احساس تنهایی تو خونه خفهام میکنه... صبور نیستم، یاد نگرفتم رنجها رو چطور مدیریت کنم، غرق میشم توش... یاد نگرفتم چطور حال بدمو خوب کنم... بچهداری یه کلاس درسِ سخته، درس صبر، درس دوری از تنپروری، درس ایثار، درس خوشاخلاق بودن با وجود خستگی
خیلی باید دلت بزرگ باشه تا بتونی، تا دووم بیاری... من دلم کوچیکه هنوز، خیلی کوچیک
همه میگن دو سه ماهِ اولش سخته، من فقط امیدوارم، امید دارم که یا به این شرایط عادت کنم یا خدا یه صبر عظیمی بهم بده که تو سختی بچهداری ناشکری نکنم...