یازده روز شد که مامان دو تا بچهام، پسرم خواهردار شده، خانوادمون چهار نفره شده، زیباییهای بیشتری حالا تو زندگیمون داریم، دلیلهای بیشتری برای شکرگزاری
خدایا شکرت بابت این نعمتهای بیپایان
یازده روز شد که مامان دو تا بچهام، پسرم خواهردار شده، خانوادمون چهار نفره شده، زیباییهای بیشتری حالا تو زندگیمون داریم، دلیلهای بیشتری برای شکرگزاری
خدایا شکرت بابت این نعمتهای بیپایان
چیزی به ورود فرزند جدید به خونمون نمونده و این فرصت کوتاه باقیمونده رو واقعا دویدیم، همهچیز روی دو ایکس داره رد میشه، از سفرهایی که قبلش باید بریم تا اسبابکشی و جابهجایی خونه زندگی، خریدهای باقیمونده، جشنهایی که تا قبلش باید از سر رد کنم و مهمونیهایی که باید بدم تا بعد فشار و تغییرات فرزند دوم کمی بیدغدغهتر به زندگی ادامه بدم، همهی مادرهای باردار هفتههای آخر رو استراحت میکنن و من تقریبا دارم مثل اسب میدوئم، یه روزهایی برای رسیدگی به کارها سه چهار ساعت بیرونم و پشت فرمون و از این کار به سراغ اون کار میدوئم، دونه دونه کارهای این لیست بلندبالا تیک میخورن اما تموم نمیشن، ناراضیم؟ ابدا! این جنب و جوش زندگی رو دوست دارم، این بدو بدوها هرچقدر سخت اما در انتها شیرینن، همه برای آمادگی حضور خواهر پسرکم، دختر ندیدهام که امیدوارم به موقع و با دلخوش پا به این دنیا بذاره، امیدوارم به لطف خداوند و به اینکه فسقلیهام عاقبت به خیر بشن، انشاءالله
گفته بودم این هفته، هفتهی سختیه ولی فکر نمیکردم به این اندازه سخت بشه، خونه نیاز به تعمیر پیدا کرده و من دوست دارم هرچه زودتر از این خونه بلند بشم اما اون چیزی که میخوام اتفاق نمیافته، پسرک رو از شیشهشیر گرفتم و طبیعتا کمی فشار بیشتری رو تحمل میکنم اما هیچی اندازه فشار خونه اذیتم نمیکنه، دلم میخواد ساعتها گریه کنم، دلم معجزه میخواد، از اونهایی که پیش میاد هروقت که خدا بخواد، دلم میخواد زور داشتم، و حرفی که برو باشه، و توان، توان بسیار... کاش که بشه، کاش بیام تو این هفته و بیام بنویسم که شد، شد اونچیزی که منتظرش بودم و میخواستمش...
فردا پسرک نوبت آزمایش خون داره، امشب بخاطرش همسر، غذای مورد علاقه پسرک رو سفارش داده، دوستم از کیلومترها اونورتر نوشیدنیای که دوست دارم سفارش داده و برام فرستاده، خونه تمیزه و کارهام برای امروز تموم شده، فردا روز پرفشاریه و این هفته، هفته سختیه بخاطر روند دندونپزشکی و بیهوشی پسرک، ولی حضور آدمهای امن، آدمهای همدل و همراه. این سختی رو قابلتحمل میکنه، کمی آسونتر و راحتتر
خدارو صد هزار مرتبه شکر بخاطر وجودشون...
خونه تاریکه
سینک از تمیزی برق میزنه
لباسهای شسته شده پهن شدن
خونه جارو شده
از وضعیت خونه راضیم
پسرکم خوابِ خوابه
دخترکم توی حوض دلم جا خوش کرده و آرومه
فقط صدای بوق ماشین همسایه اذیت میکنه
توی روزمرگی و دغدعههای مختلف غرق شدم، از باشگاه فرستادن مامان، تا پوسیدگی دندون پسرک، تا خوندن متن دورههایی که خریدم، تا اون جلد کتابی که پشت گوش انداختم و به زودی بابتش مواخذه میشم، تا فرستادن فرشها به قالیشویی و....
صدای دزدگیر ماشین همسایه قطع نمیشه
کاش یکی به دادش برسه!
کاش یکم منظم شم، یکم مستقلتر، یکم توانمندتر...
بازم الحمدلله علی کل حال
دخترکم توی حوض دلم هی بالا و پایین میره و شیطنت میکنه، پسرکم هر روز کلمات جدیدتری یاد میگیره و بهتر میتونه منظورش رو برسونه، من این وسط یه چند سالی بزرگتر شدم، ۲۵ سالگی برام سن عجیبیه، وسط ۲۰ و ۳۰ ایستادم، سال دیگه به ۳۰ نزدیکترم، تا بارداری پسرک، تو ذهن خودم هنوز ۱۷ ساله بودم، پر از شیطنت و شور؛ الان اواسط بارداری دخترک توی ذهن خودم ۲۱ سالهام، کمی صبورتر و مادرتر. بزرگ شدم؛ کمی بیشتر از قبل. دوست دارم این بزرگ شدن رو، بالغ شدن رو، این ساختن رو، ساختن زندگیای که دارم براش تلاش میکنم
مادری کردن رو دوست دارم، مادر بودن رو،
پسرکم ماه دیگه دو سالش رو تموم میکنه و این برای من مثل معجزهاس، این حس عجیبیه که بتونی یه موجود کوچولو رو از صفر برسونی به اینکه راه بره و حرف بزنه و با احساساتش زندگی کنه. عکسهاش رو نگاه میکنم و هربار شگفتزده میشم که چطور من مادر شدم، این حس رو دوست دارم
حالا دوباره دارم این راه رو شروع میکنم، دوباره یه جوونه توی حوض دلم دارم که منتظرشم و براش ذوق دارم، دوستش دارم و برای اومدنش برنامه میچینم
این ما شدن رو دوست دارم، وقتی ما ۲ نفر بودیم و تبدیل به ما ۳ نفر شدیم، برای ما ۴ نفر شدن لحظه شماری میکنم
خدایا شکرت بابت این نعمت
خیلی وقته کلمات از ذهنم فرار میکنن، اتفاقات روزمره به چشمم نمیان برای نوشتن، فکر میکنم اندکی بالغتر شدم، اندکی، به نسبت شاید ۶ ماه گذشته، کمی نزدیکتر به روتین مدنظرم برای زندگی، برای اخت شدن و ساختن با نقشهای زندگیم، احساس میکنم کمکم برمیگردم به نقطهای که شاید بهش بگن صفر و من این مدت از صفر هم عقبتر بودم توی ذهن خودم، درباره همهچیز، دربارهی وظایفم و نقشهام، انتخابهام
این رسیدن به صفر برای خودم یک نقطه شروعه، شروع کارهایی که ازشون دست کشیده بودم، جبران یک عقبماندگی خسارتبار، شاید اما یک شروع پرقدرتتر، شروع پرمعنیتر، فهیمتر، شاید یک جبران آبرومندانه برای خودم، امیدوارم، به بالغ شدن و عامل شدن بر عملهایی که علم هست و اراده نیست، و من از همین میترسم که علم باشد و عملی نه!
خدا عاقبت ما را به خیر ختم کند.
یادمه که وقتی بچه بودم اون تصویر سهنفری مقاومت رو خیلی دوست داشتم، همونی که آقا وسط ایستاده و سیدحسن و حاجقاسم؛ تصویری بود که انگار قهرمانهای دنیا، نامیرا، ستونهای سبک زندگی و عقیدهی ما کنار هم بودن و من هربار نگاهش میکردم دلم قرص میشد، انگار جای پاهام محکمتر میشد، اربعین ۹۸ همون سالی که تو عراق اغتشاش بود، داعش هنوز بود و تهدید میکرد اولین اربعینی بود ک میرفتم. هرکس میشنید میگفت تو این وضعیت آخه! بزار بعدا! بعد من تو ذهنم میاومد که حاجقاسم سخنرانی کرده گفته امنیت اربعین با من! من دلم قرص میشد، چند ماه بعدش که حاجقاسم شهید شد انگار یه تیکه از قلبم کنده شده بود، سخت گذشت، سخت
امروز همش یادم میاد، نوجوونیام عکس سیدحسن رو از مجلهها جدا میکردم میچسبوندم رو دفترهام، دوستش داشتم، باورم نمیشه دومین نامیرای اون عکس، دومین قهرمان اون عکس هم رفته، پرکشیده، رفتن به این سبک واقعا در شان تو بود عزیزجان، سالها مبارزه کنی و خبیثترین موجود روی زمین عامل رفتنت باشه، این برای تو قشنگ بود، برای ما دعا کن، که بتونیم حداقل تحقق آرزوهات رو ببینیم، روز آزادی فلسطین و نابود اون رژیم منحوس رو
بماند به یادگار ۰۳/۶/۶
امروز پسرک اولین قدمهایش برداشت، توی روزی که ابر بهاری بودم از حجم باریدن، دلگیر بودم و غمگین، و هیچ چیز نمیتوانست اندازه قدمهای کوچک پسرک نوپا خوشحالم کند، همینطوری زندگی ادامه دارد، به همین ملموسی، ترکیب غم و شادی توام، جریان زندگی که لحظهای نمیایستد...